|
+ نوشته شده در بیستم آذر 1388 23:9 توسط دختر امواج
پيوندمان مبارك همسر عزيزم + نوشته شده در پانزدهم آذر 1388 20:24 توسط دختر امواج |
مي خوام بگم خاطرتو مي
خوام به قد آسمون حتي
اگه يه روز بشي با
دل من نا مهربون آخ
که چقد دوست دارم واي
که چه بد دوست دارم بازم
مي گم براي من از
تو عزيزتر کسي نيست روي
زمين براي من به
جز تو دلواپسي نيست آخ
که چقد دوست دارم واي
که چه بد دوست دارم اميد
زنده بودني وسوسه
شکفتني براي
من که بي کسم فقط
تويي تو موندني + نوشته شده در سوم آذر 1388 1:33 توسط دختر امواج
تقديم به تو بهترينم مي خواهم اين بار هم از تو بگويم از تو بهترينم
دوست دارم من باشم و کاغذ و خودکاري که فقط نام تو را
بنويسد
من با تو خيلي حرف دارم به اندازه هزار سال سال هايي
که
همه متعلق به توست
دلم را به ياد تو با دريا و ارزوهاي زيبايي اميخته ام
ارزوهايي که اول و اخر ان تو هستي ميخواهم باز از تو
بگويم
با تو که هستم حرفهايم جوان هستند و
نوشته هايم بوي عشق و صفا مي دهد
دلم مي خواهد زمان بايستد تا بار ديگر در تو گم بشوم
و همه آينه ها
فقط تو را نشان بدهند
مي دانم که يک روز دنيا تمام مي شود ولي
چشمان زيباي تو همچنان پابرجاست
با تو که هستم گويي تمام خوبي هاي دنيا را به يکباره
در کنار خود دارم
و امشب در اين ساعت که از تو مينويسم قلم هر چه
در توان دارد به کار ميگيرد تا تو را هر چه بهتر
و زيباتر ترسيم کنم
فقط اين را بگويم که بي تو هيچم و با تو همه چيز اگر
مي خواهي من مي مانم و اگر نمي خواهي مي ميرم فقط تو با من بمان که بي تو پاييزم و با تو بهار روي تمام روزهايم خيمه مي زند
دستان سرد يخ بسته ام را به سويت دراز ميکنم تا دستان
مهربانت
سايباني براي تنهايي هاي من باشد
مهربونم ! اين فقط ذره اي از حرفهاي انباشته شده
دلم است که با تمام وجودم تقديمت مي کنم
+ نوشته شده در هفدهم آبان 1388 22:3 توسط دختر امواج
دنياي اين روزاي من همقد تنپوشم شده اينقد دورم از تو كه دنيا فراموشم شده دنيا ي اين روزاي من درگير تنهايي شده تنها مدارا ميكنيم دنيا عجب جايي شده هرشب تو روياي خودم اغوشتو تن ميكنم آينده اين خونه رو با شمع روشن ميكنم در حسرت فرداي تو تقويممو پر ميكنم هر روز، اين تنهاييو فردا رو تصور ميكنم همسنگ اين روزاي من حتي شبم تاريك نيست اينجا به جز دوريه تو چيزي به من نزديك نيست ... + نوشته شده در دوم آبان 1388 22:35 توسط دختر امواج
اشك حسرت چهره ام را مي گداخت ديگر از غم طاقت و تابم نبود زان كه در اين كوره راه زندگي آسمانم بود و مهتابم نبود اي دل من،شعله آهت كجاست؟ جانم از اين تيرگي بر لب رسيد آسمان عمر من مهتابت كجاست؟ + نوشته شده در بیست و دوم مهر 1388 18:10 توسط دختر امواج
دوستت دارم ... + نوشته شده در پنجم مهر 1388 23:10 توسط دختر امواج
وقتي تو با من نيستي از من چه مي ماند از من جز اين هر لحظه فرسودن چه مي ماند از من چه مي ماند جز اين تکرار پي در پي تکرار من در من مگر از من چه مي ماند غير از غباري در لباس تن چه مي ماند از روزهاي دير بي فردا چه مي آيد؟ از لحظه هاي رفته ي روشن چه مي ماند؟ + نوشته شده در چهارم مهر 1388 0:10 توسط دختر امواج
+ نوشته شده در سی و یکم شهریور 1388 14:47 توسط دختر امواج |
هر روز + نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1388 0:16 توسط دختر امواج
سلامي غزل گونه خواهم نوشت، که باور کني گرچه دور از توام فراموش هرگز نکردم تو را. در اين رخوت بي مجال زمان، که احساس پژمرده، همچون خزان، به ياد تو من مانده ام آشنا، که شايد، که من ياد باشم تو را! + نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1388 0:10 توسط دختر امواج |
تو مرا فرياد کن اي هم نفس … + نوشته شده در سیزدهم شهریور 1388 23:53 توسط دختر امواج |
اي سراپايت سبز + نوشته شده در هشتم شهریور 1388 6:37 توسط دختر امواج |
گاهي براي بودن بايد رفت... هرچند بودنت و نبودنت... + نوشته شده در سی و یکم مرداد 1388 2:39 توسط دختر امواج
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم … اما براي چند لحظه آرام بگير عزيزم … گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه آرام باش عزيزم دواي درد تو گريه نيست! + نوشته شده در هفدهم مرداد 1388 2:20 توسط دختر امواج |
|